تبليغاتX
روزهای آبی من

روزهای آبی من

من سمیه متولد مهر 62 و همسرم علی متولد مهر 60. شهریور 85 ازدواج کردیم

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

سلام

این آخرین پست این وبلاگه و در آستانه شروع سال نو به خونه ی جدیدم رفتم .یه آدم تنبل که حال خونه تکونی نداره راه کم دردسرتر واسش اینه که به جای اینکه به خودش زحمت خونه تکونی بده اون خونه رو تو همون حال رها کنه و به خونه ی جدیدش بره.علت اصلی این کوچ رو تو پستای قبلی توضیح دادم.هر چند به اینجا وابستگی زیادی داشتم اما امیدوارم وبلاگ جدید هم برام همون حال و هوای قشنگ رو ایجاد کنه.مثل اینجا برام دوست داشتنی و صمیمی باشه و همچنان در سایه لطف بی پایان دوستان قدیمیم باشم.پیشاپیش شروع سال نو رو بهتون تبریک میگم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.از همراهیتون مثل همیشه ممنونم.لطفا برای خوندن مطالب جدیدترم به این آدرس بیاید:

 http://Roozhayeabiyeman.persianblog.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط سمیه  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

سلام

به برکت خونه تکونی امسال رفتم تو روزای دور کودکی.اون روزایی که همه ی زندگیم یه جعبه بود پر از خاطرات و یه عالمه یادگاری رنگارنگ.روزایی که دوست داشتم به هر بهونه ای از هرکسی یه یادگاری داشته باشم.یادم نیست این رسمو تو بچگی کی بهم یاد داد اما

اون روزایی که محمد بهم یه سوت سفالی کوچولو داد و من امشب با دیدنش چشمام پر از اشک شد.روزیکه مهدی بهم یه ساز دهنی داد.روزیکه فاطمه همه ی داشته ش رو که یه ساعت کوچولو بود تو دستام گذاشت و ازم خواست تا همیشه مواظبش باشم.اون روزا خوب یادمه وقتی میومدم اصفهان چقدر بچه ها دوروبرم بودن!اخلاقم بد نبود اما به این دلیل که از تهران میومدم دختر دایی ها و پسر دایی ها فکر میکردن هرکی از تهران بیاد لابد خیلی با کلاسه!یادمه هیچ وقت خودمو واسشون نگرفتم.یادمه هیچ وقت از این همه دوست داشته شدن سوء استفاده نکردم

یادمه وقتی میرسیدیم اصفهان اونوقت که هنوز بابا و مامان وقت نکرده بودن کیفامون رو از تو ماشین بیرون بیارن آزاده و محمد ازم میپرسیدن کی میرید؟نه به این دلیل که دوست داشتن ما از اونجا بریم به این خاطر که میخواستن بدونن چند روز با هم هستیم.و نمیدونستند چطور باید اینو بپرسند.تا میپرسیدن که کی میرید عمه شون یعنی مامانم میخندید و میگفت یعنی شما منتظرید که ما نیومده بریم؟و اونا خجالتزده میگفتند نه عمه!اما روزای باهم بودنمون چه زود میگذشت و نوبت به رفتن میرسید.اونوقت بود که اشک میرییختیم و میگفتیم ما رو از هم جدا نکنید!ما نمیتونیم بدون هم باشیم

اونوقتا چند بار اومدیم اصفهان و عزم موندن کردم.موقع رفتن پدر و مادر نتوستند حریفم بشن و به ناچار منو به مادر بزرگ سپردند و رفتند!بودنم کنار بچه ها چند روز تمدید شد!قسم میخورم تو عالم بچگی هیچ وقت مزه اون چند بار اصفهان موندنم از زیر دندونام بیرون نرفت(یادمه زندایی هم که بزرگترمون بود هیچ وقت جلومونو نگرفت و اون روزا پا به پامون بچگی کرد!مرسی زندایی مهربونم!حالا هم که ساکن اصفهان شدم بیشتر از همه هوامو داری.مرسی).اونوقت بود که تو همه ی خرابکاریا سردسته میشدم و کسی هم برای امر و نهی کردن بالا سرم نبود و اگرم بود از پسم بر نمیومد.مادربزرگ همیشه مراقبم بود و دورادور منو میپایید!موقع نماز که میشد یا هروقت که میخواست بره مسجد بهشتی دستمو میگرفت و هرطور شده منو با خودش میبرد و میگفت:ننه تو امونتی!(امانتی).خدا بیامرزدش.خدا روحشو شاد کنه

نمیدونستم ممکنه این همه ذوق منو بکشونه به اینجا که ساکن این شهر بشم و گاهگاهی دلتنگ دیدار خانوادم!نمیدونم خدا بعد از این چی تو تقدیرم قرار داده اما مثل بزرگترها دعا میکنم عاقبت بخیر شم

محمد جان اون روزها گذشت و نتونستیم بیش از این تو حال و هوای بچگی بمونیم!راستش ندیدمت تا ازدواجت رو به تو و همسر عزیزت تبریک بگم اما اینجا فرصتی شد تا بگم از خدای روزهای کودکیمون خوشبختیتون رو میخوام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:9  توسط سمیه  | 

یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روز

سلام

دوست ندارم حالا که کمتر وقت میکنم برایتان کامنت بگذارم پشت سرم بگویید نویسنده ی وبلاگ روزها چه بی معرفت شده.اهل حاشیه سازی و دلیل تراشی هم نیستم اما این را می گویم که به خاطر اینکه با وجود شیطنت های ورووجکمان تصمیم به تکاندن خودمان و خانه و زندگی مان گرفتیم و همزمان با سربه فلک کشیدن قبض تلفنمان به علت وبگردی های شب و روز اینجانب تصمیم گرفتم خودم را از این بلای خانه مان سوز نجات دهم و درحالیکه خودم را به تخت بستم و در حال ترکم یک جمله میگویم و بس!پس فردا دخترکمان یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روزه میشود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:20  توسط سمیه  | 

دوستت دارم مهربان مادر

سلام

اونقدر خط خطی ام که حد نداره.الان شما با یه سمیه کلافه روبرو هستید.نمیدونم شاید به نظر بعضی از شما که هنوز ازدواج نکردید و بچه دار نشدید بچه داشتن یه مسئله خیلی فانتزی و لوس و رمانتیک و چیزی کمی جدی تر از عروسک بازی به نظر بیاد.البته کاملا حق دارید.من هم همینطور فکر میکردم.حتی شاید گاهی به خودم میگفتم مگه این پدر مادرها واسه بچه هاشون چیکار میکنن که اینقدر ازشون انتقاد میکنن که مثلا فلان طور باش چون من اینطوری بیشتر دوست دارم یا شان خانودگی ما به تو این اجازه رو نمیده که فلان لباس رو بپوشی!اونطوری نگرد مثل یه خانوم سنگین باش!گذشته از بحث لباس پوشیدن و ریزبینی تو کارهای روزمره فرزندان که زیاد باهاش موافق نیستم من خودم شخصا(ببینیدچقدر تاکید رو خودم دارم حالا بگید از خود متشکر نیستم)آدمی نبودم که نیازمند این نباشم که یکی مدام با چماغ بالای سرم وایسه و راه درست رو بهم نشون بده.سعی میکردم سنجیده رفتار کنم و هیچ گاه در مورد زحمات پدر و مادرم ناسپاسی نکردم اما حالا بعد از تولد دخترم و گذروندن سختی هاش تو تنهایی و بدون کوچکترین کمکی فهمیدم که یه پدر و مادر چقدر واسه بزرگ کردن بچشون زحمت میکشن.یادم نمیره اون شبهایی که دخترم تا اذان صبح جیغ میزد و گریه های شدیدی میکرد که البته حق هم داشت چون به بیماری متداول بین نوزادان به نام کولیک شیرخواری دچار بود و البته از نوع بسیار شدیدش!اونوقت که دخترکم هنوز یک ماه هم نداشت و از شدت گریه ها و جیغ های وحشتناک گاهی چهره ش به سیاهی میزد منم با اون اشک میریختم و چاره ای نداشتم جز تحمل و زیر لب گفتن این جمله که آیا مفهوم مادری اینه؟این گریه های بی امان ادامه داشت تا نه ماهگی و با شدت کمتر تا یک سالگیش.حالا گریه های گاهگاهش و البته بی حوصلگی هاش علت دیگری هم داره و اون اینه که داره دندون در میاره و تو این اوضاع و احوال وابستگیش هم به من صد چندان شده.باید به خودم بقبولونم که بزرگ کردن یه بچه فراتر از گذروندن مشکلاتی بسا بزرگتر از اینهاس. هنوز خیلی راه مونده تا یه مادر کامل بشم و باید بفهمم مفهوم مادری خیلی عمیقتر از این حرفاس.کاش مادر نمونه ای باشم.کاش قدر این هدیه ی آسمونی رو بدونم.کاش خدا صبری بیشتر از اونچه که به من داده روزی ام کنه.مادرم ازت متشکرم.مهربان ترینم سپاس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:55  توسط سمیه  | 

عنوان ندارد

سلام.به دلیل ترس از لو رفتن وبلاگ و اینکه یه وقت خدایی نکرده توسط نزدیکان شناسایی نشم و خذعولاتم باعث دردسر نشه فعلا پست های بو دار رو ثبت موقت میکنم و برای بهار تصمیم دارم آواره ی وبلاگستان بشم تا هم تنوعی بشه هم از  امکاناتی که پرشین بلاگ داره از جمله گذاشتن پسورد استفاده کنم در ضمن اونجا با خیال راحت میتونم به نوشتنم ادامه بدم

خودم هم نفهمیدم چی میخواستم بگم.دختر ی الان داره از سر وکولم بالا میره شما به بزرگی خودتون ببخشید. 

این مهاجرت به هیچ وجه به دلیل کم امکاناتی یا بی احترامی به بلاگفا ی عزیزم نیست.و من برای همیشه براش احترام ویجه قائلم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:59  توسط سمیه  | 

چرا زود بچه دار شدم!!!!!!

سلام

یکی از دوستای عزیزم ازم پرسیده بودن چرا با اینکه من یکسال از تو کوچکترم و تو(یعنی من)یکسال از من دیرتر ازدواج کردی الان تو نی نی داری؟در پاسخ به اون عزیز دلم که میخواستم تو کامنتدونی جواشون رو بدم بهتر دیدم اینجا و توی یه پست کاملتر توضیح بدم شاید سئوال دیگران هم باشه:

اولین و مهمترین دلیل اینکه من از همیشه خدا دوست نداشتم با فرزندم اختلاف سنی زیادی داشته باشم تا هم بتونم درکش کنم هم بازم بتونم درکش کنم.

دومین دلیل اینکه میخواستم زودی بزرگش کنم و برم سراغ درس و کار و زندگیم هم به قول شاعر لی لی لی لی حوضک پرش بدم بره هوا(از آب و گل دربیاد) و به علایق خودم برسم.آخه منم آدمم.خوب دل دارم دیگه.

سوم اینکه من فعلا ساکن اصفهان هستم و از خانواده پدری دور برای اینکه تو خونه تنها نباشم و کمتر احساس تنهایی کنم زود بچه دار شدم.

چهارم هم اینکه آدم بالاخره باید بچه دار شه.دیر یا زود شتریه که دمه خونه هرکسی میخوابهچه بهتر که این وظیفه خطیر و مشکلات رو زودتر پشت سر بذاره.

و اخرین دلیل اینکه اینجانب دارای یک فروند مادر شوهر فوق العاده نوه دوست هستم که ایشون درست کمتر از یک ماه بعد از عروسی من و همسرم به ما ابلاغ کردند که من(یعنی همون مادر شوشو جان)حوصله ندارم از این امامزاده برم تو اون یکی امامزاده وبهش بگم پیش خدا پادرمیونی کنه تا به شما بچه بده.

 این هم مادر شوهرم در حال گفتن متن ابلاغیه.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:30  توسط سمیه  | 

کمک لازم میشویم

سلام

دیروز و امروز هرچی فال حافظ میگیرم جناب حافظ در جوابم یه چیزایی میگه عجیب غریب و کاملا بی ربط به نیتم.نمیدونم اون هم از درون بی سر وسامان من اطلاع داره یا نه.نمیدونم داره باهام شوخی میکنه یا جدی جدی سر کارم گذاشته.البته شایدم با من قهر کردهخلاصه که میترسم این بی سر وسامونی و اوضاع شلخته پلخته کار دستم بده.

یکی بیاد کمک من.دلم میخواد خونه تکونی کنم اما

یه آدم خیر برای کمک کردن تو تکوندن خونه نیاز داریم.کسی نبودددددد؟

یه چیزی هم بگم اونم اینکه خونه ما زیاد کثیف نیست.گاهی به هر بهونه ای به جونش میفتم و کمی تکون تکونش میدم.

دوباره میگم:آی ملت سلحشور آی مردم همیشه درصحنه کمک لازم دارم نبود!دعا میکنم هر کی بهم کمک کنه خدا یک در دنیا صد در آخرت بهش بده.آیکون سمیه بخت برگشته در حال دعا کردن 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:45  توسط سمیه  | 

از سر عادت مینوسم

سلام

چقدر بده بخاطر اینکه از آپ کردن آخرین پستت خیلی دور نشی به زور بیای و خودت رو مجبور به نوشتن کنی.نمیدونم چی بنویسم.دلم میخواد برم بیرون و بدون اینکه دلهره داشته باشم دخترکم سرما نخوره تو این هوای بارون خورده قدم بزنم و بلند فریاد بزنم دلم برا خودم تنگ شده.کاش بچه بودم.کاش اینقدر رو کارهای اطرافیانم فوکوس نمیکردم و این همه حرص نمیخوردم.وقتی مجبور باشی یه عالمه حرف رو تو خودت بریزی و دلت هم نخواد راجبشون با کسی صحبت کنی حال الان من رو پیدا میکنی.حال یه زودپز در حال انفجار

کاش اینقدر حساس و زودرنج نبودم.کاش بچه بودم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط سمیه  | 

جنجالی مینویسیم

سلام

اون یاکریما بودن که گفتم اومدن تو تراس خونه لونه کردن.دو تا تخم گذاشتنبی معرفت یاکریم نره از وقتی اومد اینجا لونه ساخت و احساس امنیت کرد واسه سر و همسرش رفت و دیگه پیداش نشدانگار نه انگار که حالا دیگه پدر شده و مسئولیتش ده برابر.فکر کنم رفته پی یه عشق بازیه دیگه.خدا عالمه.

نمیدونم چرا این جنس نر اینطورین آیا!!!!!!!!!!به آقایون برنخوره منظورم جنس مذکر بود و نه همشون فقط بعضیاشون!(شایدم خیلی هاشون)

به یاکریم نوشت:خیلی خوشحالم از اومدنتون و خوشحال ترم از بچه دار شدنتون.بهتون تبریک میگم.فقط گفتن سه  نکته رو لازم میدونم.

۱-بچه دار شدن خیلی خوبه اما  از قدیم گفتن بچه که عمر و نفسه یکی خوبه دو تا بسه.اینا الان کوچولو هستن.پس فردا که بزرگ بشن هزارو یک خواسته دارن.نمیتونید بهشون بگید نخور نپوش نخواه.پس خودتون رعایت کنید لطفا.از اون لحاظ میگم

۲-ما کاری به کار شما نداریم شما هم کاری به لباسای دخمل من که تو تراس پهنشون میکنم که خشک بشه و آفتاب بخوره نداشته باشین.نبینم یه وقت گلاب به روم رو لباساش گلاب به رو شدیناااااااااا

۳-بذارید من هرچند روز یه بار به این گلای عزیز تر از جانم آب بدم.قول میدم مزاحمتون نشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط سمیه  | 

پرنده بخت ما

سلام

از قدیم میگفتن

وقتی پرنده میاد تو خونه آدم لونه میکنه نشونه خوشبختی برا صاحب اون خونه به همراه داره.این سومین روز که دو تا یاکریم میان و تو جا گلی فلزی خونه تو تراس میمونن.یکیشون میشینه تو زیر گلدونی و اون یکی رو لبه ام دی اف که بعنوان محافظ خونه از دید مردم گذاشتیم اولی رو نگاه میکنه.آخه تراسمون پنجره نداره و اینطوری یه کمی محفوظش کردیم.

روز اول که اومدن با صدای هیاهوی دختری پریدن و رفتن اون روز دیگه برنگشتن.روز دوم به یادم نبودن و باصدای جارو برقی پریدن و رفتن.امروز روز سومه.خدا به خیر کنه.معلوم نیست چه جوری میخوایم پرنده بخت خودمونو بپرونیم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:30  توسط سمیه  |